تبليغاتX
قصه ‏گو

دلتنگی

"دلتنگی"

 

اگر چه بی سر و پایم، بیا....دلم تنگ است

اگر چه پست و گدایم، بیا....دلم تنگ است

 

صدای سینه پس از گریه سخت می آید

ببین که مرده صدایم، بیا....دلم تنگ است

 

اگر چه از غم هجران دوست می میرم

بیا، نه بهر شفایم، بیا....دلم تنگ است

 

نه بهــر آنکه میانِ کویرِ تنهـــایی

میان خوف و رجایم، بیا....دلم تنگ است

 

نوای نی لبک سینه ام شرر خیز است

تو را به سوزِ نوایم، بیا....دلم تنگ است

 

مسیر کعبه میان غبار شب گم شد

شهاب قبله نمایم، بیا....دلم تنگ است

....................................................................................................

قصه گو/2/10/90

 

نويسنده: قصه‏گو / تاريخ: دوشنبه سوم بهمن 1390 / موضوع: دلدار غریب /

خال سیاه

 

"خال سیاه"

رنگ ما رنگ گناه است ...سیاهیم آقا...

ما گرفتار زمینیم ...... تباهیم آقا...

 

گر چه ما جمله گداییم  و خطاکار ولی...

یک نگه گر تو نمایی همه شاهیم آقا

 

لایق دیدن سیمای تو مه رویانند ....

ما بدان منتظر طرف نگاهیم آقا...

 

ما غلامان همه مردیم و ندانست کسی

که همه کشته ی آن خال سیاهیم آقا...

 

ماه در پرده‏ ی من...پرده بر انداز که ما

تا سحر منتظر رؤیت ماهیم آقا...

..........................................................................................

قصه گو/9/10/1390

 

نويسنده: قصه‏گو / تاريخ: چهارشنبه چهاردهم دی 1390 / موضوع: دلدار غریب /

انتظار

"انتظار"

 

 

همیشه منتظرم تا بهار، برگردد

شکوفه ها به سر شاخه سار برگردد....

 

کسی ز یار سفر کرده مان خبر دارد؟

نشسته ام به تمنا که یار برگردد....

 

چه می شود که سوار سپید آدینه

چو آیه های خدا بی ‏گدار برگردد....

 

امید منتظرانی که جمعه ها مستند

امید مردم این روزگار برگردد....

 

برای من که رحیل دیار خاموشم

به جام آخر عمرم نگار برگردد....

 

دوباره واژه ی شعرم شرار چشمم شد

خدا کند که به شعرم قرار برگردد....

 

بیا که تا نفسی اندر این قفس دارم

همیشه منتظرم تا بهار برگردد....

....................................................................................................

قصه گو/9/10/1390

 

نويسنده: قصه‏گو / تاريخ: شنبه دهم دی 1390 / موضوع: دلدار غریب /

قفس

"قفس"

 

خسته گشتم از خسی، "فریادرس" فریاد رس

ناله ها دارم به بغض آلوده گویم با چه کس...

 

در پی رنگی به نیرنگی به دام افتاد دل

بال و پر بشکست و دل زنجیر در قعر هوس...

 

تلخ کامم آنچنانم کرد آن دانهِ‏ی نخست

کز پسش هر دانه بر چیدم نمودی کام گس...

 

تا به کی باید گرفتاری در این زندان تن

خسته گشتم، خسته گشتم، خسته گشتم زین قفس...

 

کی شود تا بشکنم روزی در و دیوار را

حبس گردانم هوس را، تازه گردانم نفس...

 

دیر شد کاری نکردم میرود وقتم ز دست

وقت رفتن میرسد، می آید آوای از جرس...

 

.........................................................................................................

قصه گو/1375

..........................................................................................................

امروز جایی نوشتم:

....

فاصله ما با او همیشه از قعر زمین تا بی نهایت آسمان خواهد بود، اگر فراموشمان شود که خودش گفته از رگ گردن به ما نزدیکتر است....

پس:

ای که فاصله ی من با تو بی نهایت و فاصله ی تو با من نزدیکتر از رگ گردن است....

شاید من راه را اشتباه در شعاع این دایره میگردم و فقط کافیست به عقب نگاه کنم ، به مسیر عبورم، تا تو را به نظاره بنشینم....

صدایم کن....

....................................................................................................

و باز جایی نوشتم:

وقتی به کبوتران زائر حریم حسین مینگرم که سوار بر بال نسیم..... از شرق به غرب سفر میکنند.....

دلم میخواهد سوار بر این نسیم باشم.....

اما من خس و خاشاک راهم و گویا هیچ بادی مرا به غرب نخواهد برد.....

مگر اندکی ..... و دوباره به گردباد کوچکی به زمین خواهد کوفت.....

التماس دعا از تمام میهمانان بارگاه حسین.....

 

نويسنده: قصه‏گو / تاريخ: چهارشنبه هفتم دی 1390 / موضوع: /

لينک دوستان
جستجوي مطالب


CopyRight| 2009 , qe3egoo.BlogFa.com , All Rights Reserved