"درخت"

باید که بشکنم.....
هر شاخه ای که زین تن فرتوت سر زده......
باید که بر کنم....
برگ قشنگ سبز.....یا خاطرات هر که به دیوار تن زده.....
باید دگر رهید.....
باید دوید و رفت.....
باید دوان دوان....از ریشه ها گذشت.....
زین ریشه های خفته به بالین سرد خاک.....
باید دگر گذشت.....
شاید در این فرار.....
شاید در این تلاطم پرشور و بی قرار.....
شاید در این کشاکش مرگ آورم .....دمی...
رفتم به سوی آن مه زیبای روزگار.....
حتی به یک قدم.....
حتی اگر شود...
در آخرین نفس....
یا آخرین نگاه........
وای از فراق دوست...
آه از فراق یار....
***
ای آسمان غمزده!...من را نگاه کن.....
با آتشی ز رعد جگر سوز سینه ات.....
برحق این رفاقت دیرینه
ای رفیق.....
من را تباه کن.....
آتش بزن مرا.....
رویم سیاه کن.....
که نگارم ز من گذشت.....
از پیش من گذشت و به یمنش بهار شد....
بر روی شاخه های مرده ی من پر ز عاشقی...
لبریز از ترانه و آواز سار شد....
.....
اما چه زود و ناز.....
پر سوز و پر گداز.....
دیدی گذشت و رفت....؟
آه ای خدا..... خدا.....
دیدی پرنده ها.....
پروانه های کوچک و فتان و قاصدک...
حتی نسیم و رود و بهار و غبارها...
حتی تمام مردم خوب و تمام شهر......
یا بچه سارها...
با او روان شدند...
اندر پی نگار دل آرا دوان شدند...
اما خدای من...
بیچاره این درخت...
بیچاره این اسیر...
در یوق ریشه ها و به زنجیر خاک ماند...
میرفت و من تمام تلاشم نشد......
نشد...
حتی تمام شاخه بریدم......نشد...
نشد...
خود را به روی خاک کشیدم....
نشد ....نشد....
دیدی تمام سینه دریدم....
نشد....نشد....
ای وای، از اسیری و ای وای، از فراق.....
.....
ای آسمان ببین که شکستم.....
نگاه کن....
بر حال زار من....
بر حال این درخت غمینی که سوخته.....
بر حال این درخت خمیده....
تو آه کن....
.....................................................................................
قصه گو
۱/۳/۹۱