دوستی
یادمه یه روزایی خیلی قدیما!!! یکی از رفقام خیلی در حقم بدی کرد و این شعر رو اون روزا سرودم:(فقط یه خاطرست، خوشحال میشم بخونیش. البته شاید این خاطره بارها برای همه تکرار بشه)
زندگانی بوی گند بی کسی دارد بســـی سینه میسوزد ز زخم ناکسی از هر کسی
آنچه از یاران طلب میداشتم بر باد بود کار یـارانـم مــثال تیشــه با فرهــاد بــود
دست یاری کردن هر گل که دیدم خار بود در کنار صــورتـی زیبـا نشـان از مــــار بــود
بـر دلــم، بــر روی قـلبــم یــادگـار صـد جــفـاســــــت زخم شمشیری که هرکس زد به دل اسمش وفاست
سیرم از یاری نمودن، زنده بادا دشمنی زخــم دشمن به ز زخم تیغ گل در گلشنی
دشمن ار شمشیر بر فرقم زند از روبروست تیــغ یاران شفـیقـم در کمــر تـا تـه فـروســــت
یار بگزیدن در این دوران به درد آبستن است یکه یا تنها شدن بــهتـر از ایـن دلبــسـتن است
نا شده از بوی دلدارت در این دنیا تو سیر سیر میگردی از ایــن دنیا به ســوز زخــم تیـر
چله ی تیر از کمان بی وفاییهای اوست دشمنـی میـداردت زیـر لـوای نـام دوســــت
دوستی نامی نکو اندر دهان اژدهاست رفتن در کام آن باری به هر معــنا خطاســت
مهربانی! دوستی! ای دشمن دیرین ما بگـذر از ســیمای مــجنون و رخ شــیرین مـا
هرکه را شیرین نشان دادی ز تلخی زهر مار هــر که را دشـمن نمودی نام آن کردی تو یــــــار
صورتم دارد نشان از سیلی این روزگار دل نبندم در دو عـــــالم غیر ذات کـردگــــار
هر که را یاری گزیدم مار شد در آستین غیر حق، غیر از خدا، آن یار خوب راستین
دشمنم دردم عذابم در جهانی یار بود مرهــــم دردم، دوایــم، حضــرت دادار بود
عاشقم بر روی زیبا، بر صفایت ای خـدا درد عشق غیر خود از سینه ام گردان جدا
قصه گو
..........۱۳۷۴..........
|