"قفس"

خسته گشتم از خسی، "فریادرس" فریاد رس
ناله ها دارم به بغض آلوده گویم با چه کس...
در پی رنگی به نیرنگی به دام افتاد دل
بال و پر بشکست و دل زنجیر در قعر هوس...
تلخ کامم آنچنانم کرد آن دانهِی نخست
کز پسش هر دانه بر چیدم نمودی کام گس...
تا به کی باید گرفتاری در این زندان تن
خسته گشتم، خسته گشتم، خسته گشتم زین قفس...
کی شود تا بشکنم روزی در و دیوار را
حبس گردانم هوس را، تازه گردانم نفس...
دیر شد کاری نکردم میرود وقتم ز دست
وقت رفتن میرسد، می آید آوای از جرس...
.........................................................................................................
قصه گو/
1375
..........................................................................................................
امروز جایی نوشتم:
....
فاصله ما با او همیشه از قعر زمین تا بی نهایت آسمان خواهد بود، اگر فراموشمان شود که خودش گفته از رگ گردن به ما نزدیکتر است....
پس:
ای که فاصله ی من با تو بی نهایت و فاصله ی تو با من نزدیکتر از رگ گردن است....
شاید من راه را اشتباه در شعاع این دایره میگردم و فقط کافیست به عقب نگاه کنم ، به مسیر عبورم، تا تو را به نظاره بنشینم....
صدایم کن....
....................................................................................................
و باز جایی نوشتم:
وقتی به کبوتران زائر حریم حسین مینگرم که سوار بر بال نسیم..... از شرق به غرب سفر میکنند.....
دلم میخواهد سوار بر این نسیم باشم.....
اما من خس و خاشاک راهم و گویا هیچ بادی مرا به غرب نخواهد برد.....
مگر اندکی ..... و دوباره به گردباد کوچکی به زمین خواهد کوفت.....
التماس دعا از تمام میهمانان بارگاه حسین.....